*کوی یار*

 
کیست جز تو پناهم.....یا رب
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

رنج جان کاهی است

زیبا بودن و نادیده ماندن

فریاد بودن و ناشنیده ماندن

آتش بودن و گرم نساختن

عشق بودن و دلی نیافتن

چشمه بودن و تشنه ای ندیدن

چنگ بودن و نوازنده ای نبودن

 چه بگویم ؟

 

خدا بودن و

            انسان  نداشتن !

 

                                                     شهید دکتر علی شریعتی

====================================================

پی نوشت:«و من یتوکل علی الله فهو حسبه » هر کس بر خدا توکل کند خدا او را بس است .(( سوره طلاق آیه 3))


 
comment نظرات ()
 
 
چرا زهرا(س)؟؟؟؟
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

امام صادق(ع) فرمودند: زیرا نور آن بانوی مکرمه در یک روز سه بار برای
امیرالمؤمنین(ع) می‌درخشید، و چون در محراب عبادت می‌ایستاد نور درخشنده او برای
اهل آسمان نمایان می شد همانگونه که نور ستارگان برای اهل زمین
می‌درخشد.


 
comment نظرات ()
 
 
پرسشهای یک جاهل ......
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

واقعا لازم بود منو اینقدر نیازمند خلق کنی، تا بی نیازیت به نظرم بیاد؟
وقتی در
مقابل بی نهایت همه چیز به صفر میل می‌کنی، من چطور خودم را توصیف کنم؟
من که
هنوز تو دنیایم "بی نهایت" تعریف نشده است، تو رو چگونه درک و احساس کنم؟
وقتی
در میان میلیارد میلیارد ستاره و سیاره، کوه و دشت و جاندار و بی جان، مهر و غضبت
برا من است ... چگونه این بار را بکشم؟
کتاب فرستاده‌ای و در آن شرح کرده‌ای
کسانی را که " لاخوف علیهم و لا هم یهزنون"... در میان اینهمه عالی "من" چطور ابراز
کنم بندگیم رو؟
در میان همین احساس های ساده و مسخره گیج میزنم هر روز، آن وقت
هایی که ساده می‌پرسندم "چطوری" و من بی فکر تنها می‌گویم " خدا را شکر" ( که
خوب هنوز برایم مفهوم غریبیه) و بعد لحظه‌ای فکر می‌کنم "چطورم؟"... حالا این حقیر
چطور باید آنقدر عظیم بشه که عشق در او بگنجه؟
بزرگی میگه " در اول قدم از
درک هویتت باید بفهمی که عبدی" من در این اول قدم برای آنکه در دنیایم همه چیز بر
حسب نیاز تعریف بشه هرچه دست و پا میزنم نمیفهمم این مولا، این عبد به چه کارش
می یاد؟

خوب توصیفمان کرده ای " حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا"


 
comment نظرات ()
 
 
حجت مسلمانی من.....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

یکی از دلایلم بر ایمانم (همین نصفه نیمه‌ای که هست)، این لرزش‌هاست. اینکه این
روزها که می‌شود قدری مضطرب می‌شوم، اینکه منی که در غفلت پوست کلفت شده‌ام دلم
می‌لرزد قدری، درونم کمی انگار می‌سوزد و دردی دارم که به یادم می‌آورد همین
کالبد ظاهری نیست همه آنچه هستم. خوبیش این است اینجا دیگر ترس از ریا نیست، دست و
دلم نمی‌لرزد که... خلاصه حرکتی از من نیست، سیلی است که می‌آید و من در این کنار
قدری مرطوب می‌شوم. خوشحالم که لطفشان بی حساب است و من قدری از این حزن روزیم
می‌شود. آتشی سرد، شعفی در میان غم، حسی که اینجایی نیست....


 
comment نظرات ()
 
 
حجت مسلمانی من.....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

یکی از دلایلم بر ایمانم (همین نصفه نیمه‌ای که هست)، این لرزش‌هاست. اینکه این
روزها که می‌شود قدری مضطرب می‌شوم، اینکه منی که در غفلت پوست کلفت شده‌ام دلم
می‌لرزد قدری، درونم کمی انگار می‌سوزد و دردی دارم که به یادم می‌آورد همین
کالبد ظاهری نیست همه آنچه هستم. خوبیش این است اینجا دیگر ترس از ریا نیست، دست و
دلم نمی‌لرزد که... خلاصه حرکتی از من نیست، سیلی است که می‌آید و من در این کنار
قدری مرطوب می‌شوم. خوشحالم که لطفشان بی حساب است و من قدری از این حزن روزیم
می‌شود. آتشی سرد، شعفی در میان غم، حسی که اینجایی نیست....


 
comment نظرات ()
 
 
وای مادرم....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مادر دو بخش است, "ما" و "در" و قصه یتیمی "ما" از کنار "در" شروع شد.....


 
comment نظرات ()
 
 
شهادت مادرم افسانه نیست...
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مگه میشه فاطمیه اشکامون رو در نیاره
تقصیر چشمای ما نیست، نام زهرا گریه  داره


 
comment نظرات ()
 
 
وای مادرم............
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سرنوشت شیعه  جور دیگر میزد رقم....

در به سمت داخل کوچه اگر چرخیده بود

مسمار لعنتی به پرش گیر کرده بود

این بود علت اش اگر از جا تکان نخورد


 
comment نظرات ()
 
 
رزمنده بی نمــــــــــــــــــاز..........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به  من و گفت:   «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی،  نماز   نمی‌خونه...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم  که   نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»

اصغر  انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش   استفاده  کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه،   حاج‌ آقا  سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟» مش صفر یه نگاه سنگین   به اصغر و  مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی   بودی و وقت  نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت   تارک‌الصلاة  بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

اصغر وسط  حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو   چوب زدم،  به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز   نخوندی؟»

- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.

- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی  که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست   گذاشت  روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و   اتوب  الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از  سنگر  دور  شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه  حدیث  نداریم  کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»

- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم  مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط   برقرار  کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش   کیارش  است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و    می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای    رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان    بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه،  بهش  متلک انداخته بود که: «رفیقمون از  کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر  بهش حال  می‌ده...» فقط یک نگاه و یک  لبخند، تحویلش داد و رفت سمت  دستشویی‌ها؛  هرچند که دیدم در حال رفتن، داره  اشکاش رو از روی صورت سفید و  ریش‌های بورش  پاک می‌کنه. دو روز بعد از  همین ماجرا بود که به سنگر  عملیات آمد و گفت:  «می‌خواهم بروم کمین.» حاج  اکبر یه نگاهی بهش انداخت و  گفت: «آرش جان!  داوطلب‌های کمین تکمیله...»

- کیارش هستم حاج ‌آقا!

- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.

- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»

- لطف می‌کنی حاجی...

شب  باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند  قدمی  که  برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا  جواد؟!»

- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»

- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!

- هیچی همین‌طوری...

تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای  شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد   شدم،  بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم   ایستاد و  گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»

- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!

- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.

- حاجی!  غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد   کمین،  می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی  زد و  ادامه  داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش   حرفایی  می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»

- می‌خوام  سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از   کمین دو  نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟

- والله،  چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش   اجازه بدم بره  کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا   شرکت میکنه، نه  چیز دیگه.

- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.

- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟

- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.

- من  بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون    پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست    نمیگم؟

- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه  همین  مطمئنم، این یه  لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش  بدن توی  گردان  عملیاتی خط.

- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.

- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟

- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.

- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟

- ببینم چی میشه.

حاجی  فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم،  دیدم   کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت  همیشگی‌اش   که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند  شد و گفت:   «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»

- شرمنده می‌کنی حاجی!

رو کردم  سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا   هم هستیم،  داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.»   دستم را با  محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و   گفت: «اختیار  دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و   گفتم: «جانم  حاجی، امری داشتید؟!»

- عرض شود خدمت آقا جواد گل  که فردا کمین  با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی  سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در  جریان باشید و  آماده. امشب خوب استراحت کنید،  ساعت سه صبح جابجایی نیرو  داریم. ان‌شاءالله  به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی  داشتم تعجب، خوشحالی و  اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش  پنهان کنم، چشمی  گفتم و از در سنگر بیرون  رفتم. توی دلم قند آب شد که  بیست‌وچهار ساعت با  کیارش، تنها توی یک قایق  هستیم؛ هر چند دوست داشتم  بدانم، چه‌طور حاج  اکبر راضی شده که کیارش را توی  تیم کمین راه بدهد؟ فرصت  خوبی بود تا سر  از کارش در بیارم. این پسر که نه  بهش می‌آمد بد و شرور  باشه و نه نفوذی،  پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت  تأییدش کرده که بیاد  گردان عملیات؟  خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای  سؤال‌هایی که چهار،  پنج روزی ذهنم  را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی  دو نفری توی سنگر  کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم  دیدم که  نماز نمی‌خواند.  توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز  کنم. هر چه  تقلا کردم تا  بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود  و تقریباً  هجده ساعت  بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید  می‌شدم که  بالاخره دلم را  به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا  می‌جنگی،  حیف نیس نماز  نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با  لبخند  گفت: «می‌تونی  نماز خوندن رو یادم بدی؟»

- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟

- نه تا حالا نخوندم...

طوری  این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان   وقت  داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد،   نماز  خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من   خواند.  دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق   شدیم تا  برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم   که  خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه  سینه و  زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر  نفسی که  می‌کشید خون  گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی  دستم نگه  داشته بودم،  ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که  می‌کشید،  هق‌هقی می‌کرد و خون  از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک  ماهی تکان  می‌خورد. کاری از دستم  ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت  زهرا(س) را  صدا می‌زدم.

چشم‌های   زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود.  خِرخِر   می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند  کم‌رنگی   روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ  دفاعی   نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو  را به   دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی  کشید و   چشمش به آسمان خیره ماند..


 
comment نظرات ()
 
 
می خواست جوانه بزند که بهار به پایان رسید.....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مولاجان گله از هجرانت را به بعد موکول میکنم....

این روزها حال مادرتان رو براه نیست.....


 
comment نظرات ()
 
 
پنجمین سالگرد شهید امر به معروف و نهی از منکر غلامرضا زوبونی
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 
 
بسم رب الشهدا
شهید «غلامرضا زوبونی» دانشجوی سال آخر رشته حسابداری شب جمعه 23 فروردین ماه سال 86 در خیابان دریا،واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس) بعد از نوشیدن جام دعای کمیل هنگام تعقیب سارقین مسلح که قصد سرقت از داروخانه ی دریا را داشتند، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.شعری که در رخت شهادت زوبونی پیدا شده است:
باید گذشت از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
سوی حسین رفتن با چهره خونین
زیبا بود این سان معراج انسانی

عده ای اهل آخرتند و خداوند دنیا رابرایشان حرام کرده. عده ای دیگر نیز اهل دنیایند و خداوند آخرت را بر آنها حرام کرده است: «انّ الدنیا حرام علی اهل الاخرة و انّ الاخرة حرام علی اهل الدنیا وکلاهما حرامان علی اهل الله»

اما عده ای هستند که جایگاهشان «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» است ایشان نه اهل دنیایند و نه اهل آخرت. نه به دنبال لذتهای مادی اند و نه در پی حور و غلمان آخرت. اینان مرزوق الهی اند و رزقشان «مقام عند اللّهی»
است. همان که قرآن کریم می فرماید:
«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»بهشت نیز مشتاق دیدار صاحبان این مقام است
.


 
comment نظرات ()
 
 
می نویسم برای رضای حضرت زهرا (سلام ا... علیها)....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
 

مادر , هرکاری کند اهل خانه هم  یاد میگیرند:

مثلا : اگر شهید شود......

"السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)..."      

 
comment نظرات ()
 
 
آرام ,‌ آرام , فاطمیه......
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
 

السلام علیک یا ممتحنة امتحنک الذى خلقک قبل ان یخلقک لما امتحنک به صابرة

و نحن لک اولیاء مصدقون و لکل ما اتى به ابوک صلى الله علیه و آله و اتى به وصیه

علیه السلام مسلمون و نحن نسئلک اللهم اذ کنا مصدقین لهم ان تلحقنا بتصدیقنا

بالدرجة العالیة لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولایتهم علیهم السلام .

 

"اسلام علیک ایتهاالمظلومه یا فاطمه الزهرا..."



 
comment نظرات ()
 
 
آسمون همیشه ابری نمی مونه....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
 

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه ........


 
comment نظرات ()
 
 
تو........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم...


 
comment نظرات ()
 
 
دوست داشتن.....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
 

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

دوست داشتن در دریا شنا کردن

دوست داشتن بینایی می دهد

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی


 
comment نظرات ()
 
 
چاقاله بادام.....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
 

من هر سال یه پست برای ابن نعمت خدا میذارم

نعمتی که هیچ وقت ازش سیر نمیشم

چاقاله بادوم.........

 


 
comment نظرات ()
 
 
نو کهنه درد .....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
 

 نو می‌شود روز
نوروز می‌شود
سال هم دوباره سال نو
و در درون من تو تازه می‌شوی
کدام سال؟
کدام روز؟
درد کهنه باز نو
نو کهنه درد
اون دردی که من رو به قبل از بودن می اندازه,,اون روزها که من کلام بودم و حرف و تو فقط میشنیدی

مثل الان

صدای من رو میشنوی؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
ای دل........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
 

به خدا من رسوا کردی ای دل
همه جا مشتم و وا کردی ای دل

فتنه برپا کردی ای دل
من و رسوا کردی ای دل

امون از این دل........                                                                                              



 
comment نظرات ()
 
 
نه اینکه...
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

جمعه آخر سال آمد و رفت و نفهمیدم، اینطور نیست که هر روز اخبار را بخوانم بدون آن که احساس کنم جای چیزی،شعری از صائب می‌خواندم که به حال این روزهایم می‌آمد

 "یوسف ما ز تهی دستی خلق آگاه است/ به چه امید به بازار رساند خود را؟ ".

 بهار که توی تقویم شروع می‌شود آدم نا خودآگاه یاد زمستان‌هایی می‌افتد که به انتظار بهارشان نشسته است و نکته سرما این است که اگر به سکون عادت کنی زودتر یخ میزنی.

 می‌خواست از فراق بگوید دل غریب
از لحظه های تلخ و تهی از رخ حبیب
آمد که لب گشاید و از هجر دم زند
لیکن کجا امان دهدش آه بی شکیب
آمد کنار سفره سین ها نشست باز
اما درون سینه غمی می‌کشد لهیب
آن دم که بر لب همه قلّب قلوبناست
او دم گرفته است که یا ایها المجیب
مضطر ز درد غفلت و رخوت فتاده‌ایم
بیچاره آنکه می‌شود او خویش را رقیب
آنگونه نیستم که بگویم که عاشقم
گه بی قرار می شوم از غیبتم عجیب
امسال هم اگر گذرد بی حضور...های!
بر سیر این خیال دلم میزند نهیب

 سال ها مثل هم‌اند، خدا کند من خوب باشم امسال و شما بهتر از سال گذشته..........


 
comment نظرات ()