*کوی یار*

 
تقدیم به یلدایی ترین خاطره زندگی ام...........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه


 
comment نظرات ()
 
 
هندوانه ...........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

دلم را شکسته هندوانه فروش توی راه، فریاد میزد " هندونه...هندونه شیرین و رسیده... ببُرّ و ببَر" اما تو خوب می دانی شیرین های رسیده خود میروند، کریم آن است که این کال تلخ را ببُرّد و ببَرد .

---------------------------------------

پی‌نوشت: محرم... شب یلدا... همه‌چیز در هم پیچیده !


 
comment نظرات ()
 
 
قالَ علی ابن موسی الرِّضَا علیه السلام.....
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
 

إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ کَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیةِ یحَرِّمُونَ فِیهِ الْقِتَالَ
فَاسْتُحِلَّتْ فِیهِ دِمَاؤُنَا
وَ هُتِکَتْ فِیهِ حُرْمَتُنَا
وَ سُبِی فِیهِ ذَرَارِینَا وَ نِسَاؤُنَا
وَ أُضْرِمَتِ النِّیرَانُ فِی مَضَارِبِنَا
وَ انْتُهِبَ مَا فِیهَا مِنْ ثِقْلِنَا
وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِی أَمْرِنَا


علی ابن موسی الرضا علیه السلام فرموده اند:

محرم ماهی بود که در دوران جاهلیت، خونریزی در آن را حرام می دانستند
اما در این ماه، خونِ ما حلال شمرده شد؛
حرمتِ ما هتک شد؛
فرزندان و زنانِ ما به اسیری گرفته شدند؛
آتش در اموال ما افکنده شد؛
و هر آنچه داشتیم به تاراج برده شد؛
و در مورد ما پاسِ حرمتِ رسول الله نگهداشته نشد...


 
comment نظرات ()
 
 
حی علی العزا ، حی علی البکاء ، فی ماتم الحسین ، مظلوم کربلا...........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه برزانوی غم است


 
comment نظرات ()
 
 
سیلی!!!!!
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
 

نمی‌دونم این چیزها شانسی اتفاق می‌افتد یا...
نمی‌دونم به خاطر حال من است یا...
شنیده‌ای می‌گویند چنان می‌زنم توی گوشت که برق از چشمت بپره؟
حتی نمی‌دانم کنایه است یا هم دردی.

(( و کیف تصبر علی ما لیس به خبرآ)) (68)

 (( قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاء اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا)) سوره کهف آیه ۶۸و69

--------------------------------------------

پی‌نوشت: اگر این پست قدری عجیب تر از بقیه بود ببخشید، محکم خورد و هنوز همه چیز می‌چرخد.....


 
comment نظرات ()
 
 
طیب، طیب شد............
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
 

صبح روز یازدهم مهرماه 42؛

آن‎قدر هیکلش درشت بود که مجبور شدند، لبه‎‎های تابوت را بشکنند. هرچه غسال‎ها می‎شستند، از جای گلوله خون بیرون می‎زد. اهل معرفت جمع تشر زدند، شهید که شستن نمی‎خواهد. وصیت نامه‎اش را که خواندند جنازه‎اش را برای تدفین به شهر ری بردند. وصیت کرده بود مَن زارعَبدالعظیم بِری، کَمن زار الحُسین بکربلا. همان شب امام به علمای قم فرموده برایش نماز شب اول قبر بخوانند: طیب، طیب شد.
ماه رمضان ریشش را نمی‎زد. اهل چاقوکشی و شر و شور بود و به‎خاطرش مرتب زندانی شده بود. در جریان کودتای 28 مرداد 32 دار و دسته‎اش را جمع کرد و علیه مصدق ریخت توی خیابان. عرق ملی داشت و به تبعش مثلا شاه‎دوستی کرده بود.

این را امام گفته بود. حرف امام را که قبل از عاشورای 42 به گوشش رساندند، یک 100 تومانی به پسرش داد و او را فرستاد تا روی همه علامت‎‎های دسته عزاداری عکس آقا سیدروح‎الله را بزنند.


ساواک می‎خواهد لوطی تهران را خوار کند. به او می‎گوید به خمینی بهتان ببندد که برای برگزاری تظاهرات 15 خرداد 42 از او پول گرفته است. می‎گوید من با امام حسین (علیه‎السلام) در نمی‎افتم.

می‎گویند: الاغ ،خمینی را به حسین چه؟ باز همان را می‎گوید. روزنامه کیهان دوبار اقرارش را چاپ می‎کند.

مردم هم باور نمی‎کنند.

آن‎قدر کتکش می‎زنند که می‎گوید باید ببینمش تا اقرار کنم. امام خمینی (رحمت‎الله‎علیه) را که می‎آورند می‎گوید: آقا تو را به خدا اصلا شما مرا می‎شناسید؟ شما به من پول داده‎اید؟

دوسیه‎شان که رو می‎شود پیکرش را می‎بندند به تیربار؛ صبح روز یازدهم مهرماه 42. با تیرباران طیب، درس‎‎های طلبه‎‎های قم، اصفهان و تبریز به‎خاطر شهادت او تعطیل شد.

خانواده طیب بعد از انقلاب، قاضی دادگاه را بخشیدند. طیب، طیب شد .............


 
comment نظرات ()
 
 
راستگو............
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
 

 خستگی عبادت شبانه در شبستان خوابش برده بود که نزدیکیهای سحر از صوت ندایی از خواب برخاست. اول فکر کرد هنوز خواب آلوده است و اشتباه می کند، اما کمی تأمل کرد و به یقین رسید که آنچه شنیده است درست بوده پس به قصد ارشاد صاحب صدا به سمت ستونی که نزدیک محراب بود و صدا از آنجا می آمد راه افتاد. به نزدیکی ستون که رسید قدمهایش سست شد، بر روی زانو نشست و اشک توی چشمهایش حلقه زد . مردی با دستهای برافراشته و چشمهایی خیس این بیت را می‌خواند:

« من این دنیای فانی را هزاران بار               از آن دنیای باقی دوستتر دارم»


 
comment نظرات ()
 
 
آزاد شدة حسین(ع)
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

فطرس فرشته‌ای بود که بالهایش بر اثر قهر خداوند متعال سوخته شده بود و در روز ولادت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام ) به همراه خیل کثیری از ملائک به زمین آمد و خود را به قنداقه حضرت ابی‌عبدالله متبرک نمود و خداوند به احترام ارباب بالهای فطرس را به او عطا فرمود. فطرس در آسمانها به پرواز درآمد و می‌گفت: کیست مثل من که آزاد شدة حسینم؟ و از آن روز فطرس عهد کرد که سلام عاشقان حضرت سیدالشهدا (علیه السلام ) را به مولا برساند

=====================================

پی نوشت: کمتر از یک ماه مونده که دوباره سیاهی های ارباب رو بزنند‘اما یکشنبه عرفه است‘ تو عرفه هم بهونه خدا برای بخشیدن بنده هاش فقط یک نفره...

یا رحمت الله الواسعه (( حسین جان ))


 
comment نظرات ()
 
 
صبح بخیر بانو......
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 خواب عجب وحشتناک فاصله ای بود که بین من و تو فاصله انداخت

 و من چه احمقانه بهش اعتماد کردم و بستم چشمهام رو....

 کاش تا صبح بیدار بودم کنارت...

 همونطور که تو بیدار بودی کنارم...

 ===========================================

 پی نوشت: حول حالنا الی احسن الحال......


 
comment نظرات ()
 
 
اتفاقی در دلم افتاده است...
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
 

                                                  اللهم لبیک............ لک لبیک
                                                  اللهم لبیک لا شریک لک لبیک

صدایی از دور مرا می خواند، دوباره نگاه کن،
دوباره نگاه می کنم به آسمان و ریزش باران،
دوباره نگاه می کنم به تو، به من،
و زمین را بوسه می زنم هزاران بار،
آن گاه تمامی درها گشوده می شوند،
اتفاقی در دلم افتاده است................



 
comment نظرات ()
 
 
بــــــــوی خـــدا ...
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
 

دلت پر است؟

دلت به سنگینی ابرهایی است که بالای سرت زار می زنند...

هیچ نمی بینی و نمی شنوی، تنت را بر می داری و زیر باران می روی...

دستانت که رو به آسمان فرا می روند، بی آنکه بخواهی...سرت پایین می افتد!

شاید از سنگینی چشم هایت...دعا می کنی...دعا، دعا، دعا................

سرت را که بالا می گیری هدیه ی هفت رنگ آسمان چشمانت را پر می کند:

بـــوی خـــــــــــــــــدا...

کاش می دانستی و یقین داشتی خداوند تو را خواهد بـــوسید

و هدیـــه ات خواهد داد...

و دوباره دلت می گیرد

به آسمان نگاه می کنی

تا باران بعدی چقدر فاصله است؟؟؟

خدایا واقعا داری میبینی من رو؟؟

واقعا دوباره من رو دعوت کردی؟؟

من حتما لبیک خواهم گفت...................

اما خدا نکنه که این دعوت برای اتمام حجت باشه..................

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک .........................
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

سلام
امروز من دعوت شدم.............
هنوز خودم باورم نمیشه..........
فقط باید بگم
لبیک
لبیک الهم لبیک
ان الحمد و النعمه لک و الملک
لا شریک لک لبیک .....


 
comment نظرات ()
 
 
یکی از دردها
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 


  اگر کمی آدم ها را بیشتر بفهمی، مثلا اگر برایت خیلی سخت نباشد بفهمی مقاصد دیگران را از گفته ها و رفتارهایشان یا برایت سخت نباشد فهمیدن اینکه کسی تلاش در مخفی کردن حقیقتی می کند و اگر بخواهی به روی خودت نیاوری این فهم را و ظرفیتت به اندازه فهمت نباشد و احساس خطر کنی از اینکه خوش بینی‌ات نسبت به اطرافت دارد از دست میرود...( و این جمله می تواند خیلی طولانی تر باشد) خلاصه به دلیل ضعفت نسبت به عوامل محیطی و یا شاید عدم رشد متناسب استعدادهایت احساس می کنی مجبور به تنهایی هستی و من همه اینها را نوشتم که بگویم اگر این اجبار را تجربه کردی بدان که تنها نیستی و دیگرانی هستند که مانند تو مجبورند به اختیار تنهایی.

-------------------------------
پی نوشت: من لزوما یکی از این افراد نیستم


 
comment نظرات ()
 
 
مولای بی قراری غزل های من سلام......
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
 

گره شدم به ضریح دلت!

نگاهم کن!!

مستجاب می شوم......


 
comment نظرات ()
 
 
با من مدارا کن ............
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

 آمده‌ام و گرد و خاک اینجا را قدری تکانده‌ام،می‌خواهم بنویسم، یک ضرب و بدون چرک نویس... گرچه پاک نوشتن کار سختی‌ست!همه باز شرح حال است مدتی از دنیای اطرافم  که دست و پاگیرم شده بود دور بودم‘‘اما حالا............

حالا عید شده,همه به هم تبریک میگن

امسال مثل هر سال ,3شب وهر بار ده مرتبه به چهارده نور واحد قسمش دادم

420 مرتبه به کسایی قسمش دادم که سبب خلقت وهمه هستی و آبروی من پیش خدا بودن

پس باید یقین کنم که بخشیده................

 

سَلاَمٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ

سلام و تحیت بر شما باد که صبر پیشه کردید،

  و بس نیک است سرانجام این سرای

 

 (سوره ی رعد آیه 24)


 
comment نظرات ()
 
 
یا غفار الذنوب.............
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها
بی واسطه با خدا حرف می زنند....


 
comment نظرات ()
 
 
مرحبا به ضیوف الرحمان........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 

اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن وافترضت علی عبادک فیه الصیام والرزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذه و فی کل عام صل علی محمد و آل محمد

خواستم بنویسم رمضان آمد و هنوز آماده نیستم، کلیشه ای بود، نوشتم خوشبحال کسانی که خود را برای رمضان آماده کرده اند، قلم ایستاد، این جمله را نیز بارها شنیده ام. چگونه خبر از آمدن رمضان و خوبی هایش بدهم؟

شاید این جمله بهتر است، خوشحال نیستم که رمضان رسیده است، آماده نیستم. تمام جملات ناامید کننده است و همراه با حسرت. حسرت از دست دادن لحظات گرانقدر رجب و شعبان.

اما نه، نباید ناسپاس بود، حضور در رمضان هم نعمتی است بسیار بزرگ، الحمدلله رب العالمین، حضوری که می تواند شروعی باشد برای صعود، صعود به قله خوبی ها. برای من بهتر است بنویسم: رمضان مرا خواهد ساخت، انشاءالله.

شنیدم که استاد می گفت رمضان کلاس درسی است که قبولی در آزمون آن پشتوانه ای قوی می خواهد و آن قبولی در آزمون رجب و شعبان است. باز هم حسرت تمام وجودم را گرفت. گفتم استاد راه دیگری نیست؟ کار من تمام است؟! به قرآن نگاهی کرد. رمضان بهار قرآن است. اگر در قرآن غرق شوی شکوفا میشوی. شکوفایی تو یعنی قبولی. خوشحال شدم و امیدوار.

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش

 گفت ببخشند گنه می بنوش


 
comment نظرات ()
 
 
مستانه آخر ربودی .........
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
 

«مستانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل
خونین چوبرگ شقایق، رنگین چو افسانه دل»

در گیر و داری که مائیم دست تو بر شانه دل
در روزگاری که مائیم عشق تو و خانه دل

ما بی شماها غریبیم جا مانده در شهر هجران
یاد شما می‌زداید تاریکی از خانه دل

تا چون تویی همنفس نیست، دنیا به غیر از قفس نیست
با یادتان می‌کشد پر، این مرغ دیوانه دل

این زخم‌ها چلچراغی روشنگر راه وصل است
راهی که ما را رساند تا کوی جانانه دل

شمعی و می‌سوزی از جان، روشنگر شام هجران
آتش گرفته ز داغت پرهای پروانه دل

تلخی می دارد این زخم، آوای نی دارد این زخم
مستی آن یادگاریست از پیر خمخانه دل

در سینه جز بیقراری، جز داغ چیزی نداری
گنجی نهان داری اما در کنج ویرانه دل

<< بهروز ساقی>>


 
comment نظرات ()
 
 
بی بسم الله سر ببر مرا تا حرام شوم بر هر آنکه غیر "تو" ست ...بسم الله
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
 
معبودم :بخوان به معراج آغوشت مرا؛که سرزمین این کولی؛

ازمرز نفس های تو آغازمی شود.
مرا تنها مگذار که مبادا نگاهم به نگاه بنده ای از جنس خاک محتاج شود. !!
==========================================
پی نوشت:خدایا میشه من ماه رمضونت رو ببینم؟ بهم اجازه میدی؟؟؟ 

 
comment نظرات ()
 
 
پاسخ حاج اسماعیل دولابی به یک پرسش: امام زمان (عج) غایب است یعنی چه؟
نویسنده : مهم نیست - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
 

سوال شد امام زمان (عج) غایب است یعنی چه؟ گفتم غایب؟ کدام غایب؟

بچه دستش را از دست پدر رها کرده و گم شده می گوید: پدرم گم شده است. ما مثل بچه‌ای هستیم که پدرش دست او را گرفته است تا به جایی ببرد و در طول مسیر از بازاری عبور می‌کنند.

بچه جلب ویترین مغازه‌ها می‌شود و دست پدر را رها می‌کند و در بازار گم می‌شود و وقتی متوجه می‌شود که دیگر پدر را نمی‌بیند، گمان می‌کند پدرش گم شده است. در حالی که در واقع خودش گم شده است. انبیاء و اولیاء پدران خلق اند و دست خلائق را می‌گیرند تا آنها را به سلامت از بازار دنیا عبور دهند. غالب خلائق جلب متاع‌های دنیا شده‌اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنیا گم شده‌اند.

امام زمان (عج) گم و غایب نشده است ما گم شدیم و محجوب گشته‌ایم. امام غایب نیست، تو نمی بینی آقا را. او حاضر است. چشمت رو که اسیر دنیا شده اگر از دنیا دست بردارد، آقا را می بیند. خلاصه نگو آقا غایب است. تو نمی بینی.


 
comment نظرات ()